مرتضى مطهرى
104
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
گفت : يك شاهى كه عرق نمىشود . گفت : هرچه مىشود ، بالأخره يك شاهى هم يك چيزى مىشود . او اصرار مىكرد كه نمىشود . گفت : اگر يك قران عرق مىشود ، آن را تقسيم بر بيست كن همان را به من بده . گفت : اين معنايش اين است كه ته يك استكان هم پر نشود . گفت : همان را بده . گفت : مردم عرق مىخورند كه مست بشوند ، فايدهاش چيست كه آن را به تو بدهم ؟ گفت : تو همان را بده ، بدمستىاش با خودم . بعضى از مردم دنبال بهانه هستند براى بدمستى ، ديگر بدمستىاش با آنها . كافى است يك بهانه پيدا كند براى هرزگى كردن و بدمستى . گفتهاند : اجازه دادهاند هر دروغى كه دلمان بخواهد ، براى اهل بدعت جعل كنيم . بعد با هر كسى كه كينهء شخصى پيدا مىكند فوراً به او يك نسبتى مىدهد ، يك تهمتى مىزند و بعد مىگويد او اهل بدعت است . شروع مىكند به جعل كردن ، دروغ گفتن و تهمت زدن ، چرا ؟ مىگويد به ما اجازه دادهاند . آن وقت شما ببينيد بر سر دين چه مىآيد ؟ ! فرنگى مآب ما مىگويد : « الْغاياتُ تُبَرِّرُ الْمَبادى » ، هدف بايد خوب باشد ، هدف كه خوب بود وسيله هرچه شد شد . متقدم مآب ما هم مىگويد به ما گفتهاند « باهِتوهُمْ » ، حق داريم هرچه دلمان بخواهد بگوييم ، و مىگوييم هرچه دل خودمان بخواهد . آن وقت ببينيد به سر دين چه مىآيد ؟ ! ابوهريره و پيازفروش زمانى كه ابوهريره از سوى معاويه حاكم مكه بود ، مردى مقدارى پياز از عكّه ( همين عكّاى فعلى ) به مكه آورده بود تا بفروشد . كسى نخريد . پيازها ماند ، امكان بردن به جاى ديگر هم نبود و داشت در هواى گرم مىگنديد . رفت پيش ابوهريره و گفت : ابوهريره ! يك ثواب مىتوانى بكنى ؟ گفت : چه ثوابى ؟ گفت : من يك مسلمانم . به من گفتهاند در مكه پياز پيدا نمىشود و مردم مكه پياز مىخواهند . من هرچه مال التجاره داشتم همه را پياز خريدم و به اينجا آوردم . حالا هيچ كس نمىخرد و دارد از بين مىرود . تو دارى يك مؤمن را نجات مىدهى ، يك نفس را احيا مىكنى . آيا مىتوانى كارى بكنى يا نه ؟ گفت : بسيار خوب ، روز جمعه كه نماز جمعه خوانده مىشود ، پيازها را در يك جاى معين حاضر كن ، آن وقت من مىدانم . آن روز وقتى كه مردم همه جمع شدند ، گفت : « ايُّهَاالنّاسُ ! سَمِعْتُ مِنْ حَبيبى رَسولِ اللَّه » شنيدم از حبيبم پيغمبر كه فرمود : « مَنْ اكَلَ بَصَلَ عَكَّةَ فى مَكَّةَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ » هركس پياز